دلنوشته های یک زائر - تا 70% تخفیف هتل های مشهد

۲۲:۴۷:۳۹۱۳۹۵دی۲۸

به مرکز جامع رزرواسیون آنلاین هتل های مشهد و هتل آپارتمان های مشهد با هدف خدمت به زائران حضرت امام رضا در مشهد مقدس خوش آمدید

رزرو نوروزی هتل های مشهد
Back شما اینجا هستید: hotel خاطرات سفر به مشهد مقدس دلنوشته های یک زائر

دلنوشته های یک زائر

 

دلنوشته های یک زائر

آن روزها من فقط یک بچه بودم که تو را به خاطر همبازی شدن با کبوترهای بقعه‏ هایت و آب خوردن از سقاخانه‏ اتْ با کاسه‏ های طلایی ‏اش، دوست می‏داشتم. آن‏چه از تو در خاطر کودکانه ‏ام مانده بود، نوازش پرهای رنگی خادمانت بر روی صورتم بود و عطر گلابی که وقت زیارت، لباسم را خوشبو می‏کرد. پدر مرا بر روی شانه‏ هایش سوار می‏کرد تا در میان خیل جمعیتی که گرداگرد ضریح نورانی ‏ات می‏چرخیدند، دستم به پنجره‏ های ضریحت برسد و بتوانم آن را ببوسم. بعد، پدر گوشه‏ ای می‏نشست و زیارتنامه می‏خواند و من بر روی سنگ‏های مرمر صحن آیین ه‏ات، لی‏ل لیل‏ کنان بازی می‏کردم. یک‏بار وقتی که از زیارت بر می گشتیم در حالی که پدرم کفش‏هایم را از کفشداری می‏گرفت، دستم از میان دست پدرم رها شد و جمعیت مرا با خودش برد. هر چه چشم چرخاندم، پدر را ندیدم. پای برهنه در حیاط شروع به دویدن کردم؛ آن‏قدر سراسیمه که کبوترها و یا کریم‏ هایت را که روی زمین مشغول گندم خوردن بودند، ترساندم و یک دفعه یک دسته کبوتر به هوا پرید! چند بار پدرم را صدا زدم، اما وقتی جوابی نشنیدم، کم کم فریادهایم به بغض تبدیل شد و گریه‏ ام گرفت. از این که گم شده بودم، خیلی ترسیده بودم؛ با خودم گفتم شاید چون بچه بدی شده‏ ام پدرم مرا از یاد برده است. در خیالم این‏که مرا رها کرده باشند و به حال خودم گذاشته باشند گریه ‏ام بیشتر شد. یک دفعه یاد مادر بزرگم افتادم که همیشه می‏گفت: امام رضا علیه‏ السلام ، غریب نواز است و دعای در راه ماندگان را اجابت می‏کند. یاد قصه صیاد و آهو افتادم که بارها مادر بزرگم برایم تعریف کرده بود و پدرم عکس آن را در اتاق زده بود. همان جا که ایستاده بودم، رویم را به طرف حرمت چرخاندم و مثل اوقاتی که مادرم با تو حرف می‏زد و دعا می‏خوان چشم‏ هایم را بستم و از دلم گذشت: یا امام رضا علیه‏ السلام ! اگر کمکم کنی، قول می‏دهم که دیگر بچه خوبی شوم! هنوز شیرین خلوت با تو در دلم بود که جمعیت از هم شکافت و سایه پدرم بر سرم افتاد... حالا دیگر همه می‏گویند که من برای خودم کسی شده ‏ام و به قول معروف سری تو سرها درآورده ‏ام؛ اما هنوز هر وقت کاسه‏ های طلایی سقاخانه ‏ات را می‏بینم و صدای نقاره ‏خانه‏ ات هنگام اذان در گوشم می‏پیچید، به یاد آن قولی می‏افتم که به تو دادم و از خودم خجالت می‏کشم. چون این روزها صفا و صمیمیت کودکانه ‏ام را از دست داده ‏ام و از صداقت و معصومیت بچگی ام دور شده‏ ام و دیگر نمی‏توانم با آن خلوص و سادگی با تو حرف بزنم. احساس می‏کنم مدت‏هاست که زیر قولم زدم و آدم بدی شده ‏ام. شاید بهتر باشد یک بار دیگر در حرمت گم شوم. دلم برای گریستن تنگ است!