شفا یافتن دختر 13 ساله - تا 70% تخفیف هتل های مشهد

۰۰:۰۰:۲۲۱۳۹۶مهر۴

به مرکز جامع رزرواسیون آنلاین هتل های مشهد و هتل آپارتمان های مشهد با هدف خدمت به زائران حضرت امام رضا در مشهد مقدس خوش آمدید

Back شما اینجا هستید: hotel خاطرات سفر به مشهد مقدس شفایافتگان حرم رضوی شفا یافتن دختر 13 ساله

شفا یافتن دختر 13 ساله

 

شفا یافتن دختر 13 ساله

نام شفا یافته : سميه نوابي 13 ساله اهل تهران . رباط كريم شهريار تاريخ شفا : سوم بهمن ماه 1372 همه اش تقصير خودم بود ، بي احتياطی كردم و بدون توجه به تردد سريع اتومبيلها به وسط خيابان دويدم. صداي بوق ممتد و ترمز شديد اتومبيلها درهم آمیخت . تا به خودم آمدم ، ضربه شديدي به پا و كمرم خورد , به هوا پرتاب شدم و چند متر جلوتر محکم بر زمين افتادم . خون بر آسفالت خیابان راه گرفت و درد در تمامی اندامم پیچید ، از شدت درد فریادی کشیدم و....... از خواب بيدار شدم . عرق بر سر و رویم نشسته بود. به دستشویی رفتم و صورتم را شستم . در آینه به تصویر مضطرب خود نگریستم , رنگم پریده بود و آثار ترس در چشمانم مشاهده می شد . به اتاقم برگشتم , مادر میز صبحانه را آماده کرده بود . سلام کردم و کنار پدر نشستم . مادر برایم چایی ریخت . - چی شده سمیه ؟ چرا رنگت پریده ؟ - خواب دیدم . یک خواب وحشتناک. خوابی را که دیده بودم , تعريف كردم . پدر با محبت دستي برسرم كشيد وگفت : - انشاء الله خير است ، فقط صدقه يادت نرود . اسكناسي كف دستم گذاشت تا درراه مدرسه آنرا در صندوق صدقات بيندازم . ظهر وقتي از مدرسه به خانه بر مي گشتم , همينكه دست در جيبم كردم , اسكناسی را که پدر برای صدقه داده بود, در جیب مانتویم يافتم و پی به فراموشکاری ام بردم . تصميم گرفتم پول صدقه را در اولين صندوقی كه جلوي راهم بود , بيندازم . اسكناس را ميان مشتم فشردم و نگاهم را برای يافتن صندوقي به اطراف چرخاندم ، چشمم به گدايي افتاد كه سفره اي پيش روي خود پهن کرده بود و كودك خواب آلوده ای را بر زانو داشت . خواستم پول را به او بدهم , اما از قيافه كثيف و ظاهر خمار آلوده اش بدم آمد . به سرعت ازكنارش گذشتم . در آنسوي خيابان چشمم به صندوقي افتاد . به سمت آن به راه افتادم ، هنوز از نيمه خيابان نگذشته بودم , كه صداي ممتد بوق , با صدای گوشخراش ترمز شديد اتومبيلي در هم آميخت و من بي آنكه بتوانم عكس العملي از خود نشان بدهم ،‌ در پي ضربه شديدي كه به كمر و پايم اصابت كرد , به گوشه اي پرتاب شدم و ديگر چيزی نفهميدم. *** يك هفته از بستري شدنم در بيمارستان می گذشت . در این مدت , من هنوز نتوانسته بودم پاهايم را برروي زمين بگذارم . عکسهایم که آماده شد , دكتر با دقت‌ آنها را بررسی کرد و گفت : - متاسفانه استخوان پايش سياه شده است . پدرنااميدانه التماس كرد : - آقاي دكتر , شما را به خدا ،‌ یک كاري بكنید . هر طوری شده , دخترم را نجات بدهيد . دكتر ناامیدانه گفت : - ما همه تلاشمان را می کنیم . امیدواریم بتوانیم جلوي پيشرفت سياهي استخوان را بگیریم . احساس مي كردم که درد , روز به روز در وجودم بيشتر ريشه مي دواند . تحمل این وضعیت برايم سخت و نا ممكن بود . هرروز تعدادي از همكلاسي ها , به عيا دتم مي آمدند . ‌آنها به زحمت اشكها يشان را از من پنهان مي کردند . سعي داشتند لبخند بزنند ، اما مي دانستم در پس آن لبخند مصنوعي , دنيايي از دلسوزي و غم نهفته است . دكترها از هيچ تلاشي دريغ نكردند و با استفاده از همه دانش و تخصصشان توانستند ازپيشرفت سياهي استخوان پايم جلوگيري کنند . اما من بعد ازمرخص شدن از بيما رستان , هنوز هم نتوانسته بودم پايم را بر زمين بگذارم . پدراميدوار بود كه بتدريج بهبودي پایم را بدست آورم وبتوانم بطورطبيعي راه بروم ،‌ اما اين اميد دردل من شكوفه ياس زده بود . پس ازگذشت چند ماه هيچ تغييري درنحوه راه رفتن من بوجود نيا مد و معاينه هرماهه دكترها نيز اين نا اميدي را بيشتر كرد . مي دانستم كه كار از كارگذشته است و ديگر هيچ اميدي به بهبودي نيست . من تا آخرعمر افليج و از كار افتاده شده بودم . در آخرين مراجعه به دكتر، اين حس دروني ام را به طور صریح از زبان دكتر شنيدم. او خطاب به پدرم گفت : - متاسفانه ازدست ما كاري ساخته نيست ،‌ پاي دخترتان قدرتش را از دست داده و بطور كلي سياه و خشك شده است . پدر را ديدم كه شكست ،‌ خم خورد وبه پاي دكترافتاد : - چاره چيه آ‌قاي دكتر؟ يک راهي نشان بدهيد . دكتركنارپدرنشست و با ياس گفت : - متاسفانه هيچ ....... هيچ راهي وجود ندارد . بغض پدر تركيد . دكتر او را به آغوش گرفت و دلداري داد : - به خدا توكل كن پدر،‌ به خدا . *** پدرحال ديگري پيدا كرده بود ،‌آنروز پس از آنكه از مطب دكتر بيرون آمديم , حتي يك كلام حرف نزد ،‌ تا خانه ساكت بود و اشك مي ريخت . من حالش را خوب مي فهميدم ،‌ مي دانستم به عا قبت زندگي دخترش مي انديشد , كه يك عمروبال گردنش خواهد بود . به خانه كه رسيديم قرآني برداشت و روبروي تختم نشست ،‌ چشمانش را براي لحظه اي روي هم گذاشت و زيرلب دعايي زمزمه كرد . بعد صفحه اي ازقرآن را تلاوت كرد. استخاره گرفته بود . اما براي چه ؟ چيزي نپرسيدم. به صورتش خيره شدم كه با تلاوت قرآن هرلحظه گشاده ترو بشاشتر مي شد . قرآن را بست . نگاه خندانش را به روي من دوخت و گفت : - فردا حركت مي كنيم. خودت را آماده كن . پرسيدم : - - كجا ؟ خيلي محكم گفت : - پيش طبيب واقعي ،‌ مي خواهم شفا يت را از امام بگيريم . قرآن را دوباره گشود و ادامه داد : - ببين استخاره چی آمد . شروع به تلاوت كرد . - افمن زين له سوء عمله فراه حسنا فان الله يضل من يشاء فلاتذهب نفسك عليهم حسرات ان الله عليم بما يصنعون (‌ آيه 10 – سوره فاطر ) گفتم : منكه نمي فهمم . شما را جع به چي حرف مي زنيد؟ خنديد ،‌ خم شد و پيشا ني ام را بوسيد . گفت : - مي برمت مشهد. به مشهد که رسيديم , همه چيز را خواهي فهميد . تا آنموقع مشهد را نديده بودم . اما همينكه وارد حرم شدم و نگاهم برگنبد و بارگاه امام (‌ع) افتاد , بي اختيارگريه ام گرفت ،‌ آن حريم یار, در نگاهم آشنا مي آمد .گويي قبلا نیز اين مكان مقدس را ديده بودم . ازكناركبوتران حرم كه مي گذشتيم بياد آوردم , روزي براي كبوتران دانه ريخته ام . اما كدام روز ؟ و کجا ؟ نمي دانستم . پاك گيج شده بودم . بي آنكه به مشهد آمده باشم , تمامي صحن های حرم را مي شنا ختم. وقتي پدر مرا دركنار پنجره فولاد نشاندو دخیلم بست ،‌ احساس كردم تصوير زنده اي را دوباره به تماشا نشسته ام . خداي من چه اتفاقي افتاده است ؟ چشمانم را روي هم گذاشتم و سعي كردم بياد بیاورم . اما چيزي به خاطرم نیامد. همانطور كه در انديشه دست يافتن به جواب اين معما بودم , بيكباره نوري را ديدم كه در برابر نگاهم درخشیدن گرفت و كتابی سبز در برابر چشمانم گشوده شد . به کتاب خيره شدم. قرآن بود. با رنگي سبز و خطوطي سفيد و نوراني نگارش شده بود . محو تماشا شدم .ناگهان صدايي ازميان اوراق قرآن برخاست و اين آيات را تلاوت كرد : سبح اسم ربك الاعلي *‌ الذي خلق فسوي *‌ والذي قدرفهدي *‌ والذي اخرج المرعي * فجعله غثا ء احوي * سنقرئك فلا تنسي *‌ (‌آيه 1 الي 7 سوره اعلي )‌ بلافاصله چشما نم را باز كردم ،‌ پدر در كنارم نبود . طناب گردنم ازشبكه فولاد باز شده بود. طناب را دوباره به ضريح گره زدم وتكيه ام را به ديوار دادم . پلکهایم را بستم ، دوباره همان كتاب در برابر نگاه بسته ام ورق خورد . نور سبزش را در پشت پلکهایم حس کردم. تصوير مردي نوراني را ديدم كه از لابلاي صفحات كتاب به رويم لبخند مي زد . سلام كردم ،‌ مهربانانه جوابم را داد و پرسيد : - چرا طنا بي را كه گشوده ام , گره می زنی ؟ قبل از آنکه سوالش را پاسخ بدهم ،‌ دست نوراني اش را از آستین سبزش بیرون آورد و طناب را از گردنم باز کرد . چشمانم را باز كردم .انبوه جمعيت برگرد من حلقه زده بودند.همه با چشما ني شگفت زده به من و طناب گشوده شده ام خيره می نگریستند . صداي صلوات جمعيت درفضا پيچيد . نگاهم را بر چهره ها ساييدم . همه به نظرم آشنا می آمدند .گويي آنها را بارها ديده ام . *** ساعت حرم چهار بار نواخت . آخرين ستاره شب در نگاهم چشمك زد . نقاره خانه شروع به نواختن كرد . من بر فراز دست مردان , طلوع صبحی دیگر را به تماشا نشستم . صبحی سپید . پاک . زیبا . صبح شفا

پیگیری رزرو هتل مشهد
پیگیری تور مشهد