زندگی دوباره - تا 70% تخفیف هتل های مشهد

۰۹:۰۸:۴۰۱۳۹۵بهمن۱

به مرکز جامع رزرواسیون آنلاین هتل های مشهد و هتل آپارتمان های مشهد با هدف خدمت به زائران حضرت امام رضا در مشهد مقدس خوش آمدید

رزرو نوروزی هتل های مشهد
Back شما اینجا هستید: hotel خاطرات سفر به مشهد مقدس شفایافتگان حرم رضوی زندگی دوباره

زندگی دوباره

 

زندگی دوباره

نام شفا یافته : مریم بداشتی سن : 45 ساله اهل : رودسر نوع بیماری : فلج تاریخ شفا : 15-12-1389 تاکسی زرد رنگی که از پایانه مسافربری ما را سوار کرده است ، پس از آنکه دور حرم چرخی می زند ، به خیابانی که بر تابلوی آن نوشته شده است ، (خیابان طبرسی ) می پیچد و جلوی کوچه نواب نگه می دارد . راننده با اشاره انگشتش، مسجد بزرگی را که در میانه کوچه قرار دارد و مناره اش از آنجا هم دیده می شود ، نشانمان می دهد و می گوید : - اونجاس . از هر کی بپرسین ، نشونتون می ده . خواهرم کرایه را می پردازد و از تاکسی پیاده می شود . ویلچر مرا از صندوق عقب تاکسی در آورده و به کنار در ماشین می آورد . آنگاه کمک می کند تا بر روی آن بنشینم . بر صندلی که قرار می گیرم ، از همانجا لحظه ای رو به حرم ایستاده و به امام (ع) سلام می دهم .خواهرم نیز. سپس با کمک خواهر که ویلچر مرا حرکت می دهد ، به سمت کوچه حرکت می کنیم . عابران خسته ، در گریز از هجوم باد و بوران ، کنجاله شده و با شتاب ، به سمت خانه هایشان می دوند.نم بارانی آرام شروع به باریدن کرده است. مهمانپذیری که داوود آدرسش را به ما داده و سفارشمان را به صاحبش کرده است ، درست روبروی مسجد بزرگی در وسط کوچه قرار دارد. کیف دستی ام را روی پایم جابجا کرده و وارد مسافرخانه می شویم . همزمان با ورود ما ، بانک اذان نیز از ماذنه مسجد بر می خیزد . مهمانپذیر ساکت و خلوت است ، و این نشان دهنده آن است که در این فصل سال ، مهمان زیادی را پذیرا نمی باشد . خواهرم لحظاتی را جلوی پیشخوان مدیر به انتظار می ایستد ، اما کسی پیدایش نمی شود . چند بار صدا می زند ، اما باز هم کسی پاسخش را نمی دهد . من در کنار میزی که روزنامه خراسانی بر روی آن قرار دارد، می ایستم ، روزنامه را برداشته و مشغول مطالعه می شوم. در صفحه آخر روزنامه ، عکس و خبر از پسرجوانی که سرطان داشته و چندی قبل در حرم شفا گرفته است را با تفصیل فراوان نوشته است . با خود می اندیشم : - آیا می شود که نفر بعدی من باشم ؟ برای شفا تن به این سفر سپرده ام . بیماری و درد اعصاب از ابتدای سال شروع شد و نوروز را به کام همه خانواده ام تلخ کرد . دکتر ها می گفتند که نوعی استرس و اضطراب خانوادگی است که اگر درمان نشود ، به مرور فلج حرکتی را بدنبال خواهد داشت . از آینده پر وهمی که در انتظارم بود ، ترسیدم . دکتر مرا از رنج و عذابی خبر داده بود که احتمال زندانی شدنم بر روی صندلی چرخدار نیز بود. از همانروز تصمیم گرفتم که از هر آنچه استرس و فشار عصبی هست ، دوری کنم . بیشتر وقتم را به حضور در جمعهای شاد خانوادگی صرف می کردم و برنامه چند سفر را نیز در لیست کارهای آتی ام قرار دادم . اما دخلی نداشت و حال عمومی ام بهتر که نشد ، بماند ، روز بروز بدتر و بدتر شدم . هربار که به دکترمراجعه می کردم ، ناامیدی بیشتری به سراغم می آمد. اعصابم بکلی درب و داغان شده بود و با هر چیز جزئی از کوره در می رفتم ، بنای داد و فریاد را می گذاشتم و سر هر که و هر چه بود داد می زدم . تا اینکه آنروز ، وقتی خواهرم به دیدنم آمد و از برنامه سفر زیارتی اش به مشهد گفت ، دلم هوای زیارت کرد . هوای طوفانی دلم را به شوهرم گفتم . گفت : - اگه می تونی با خواهرت بری ، من بچه ها رو نگه می دارم . خاطرت از بابت بچه ها جمع باشه . من که همه دلواچسی ام ، بچه ها بودند ، با این حرف همسرم ، مجاب به رفتن شدم . خواهرم که تصمیمم را شنید ، خوشحال شد : - خوبه . منم با حضور تو در کنارم ، از تنهایی در میام . عصر سرد روز بعد ما سوار بر اتوبوس ، راهی مشهد شدیم . صدای باز شدن در ، افکارم را به هم می ریزد . نگاهم را به سمت صدا می چرخانم . مردی با موهای جوگندمی و ریشی که بلندتر از حد معمول است ، از در کوتاهی که در گوشه سالن قرار دارد ، بیرون می آید و در حالیکه آستینهایش را که برای وضو بالازده است ، به آرامی پایین می کشد و زیر لب صلوات می فرستد ،به سمت ما می آید . درست روبروی با من می ایستد و درحالیکه با تعجب به من و چرخم خیره شده است ، مودبانه سلام می کند . – سلام خانم . خوش اومدید . بفرمایید . فرمایشی داشتید ؟ - من بداشتی هستم. مریم بداشتی. از رودسر اومدم . گویا آقا داوود در مورد ما باهاتون صحبت کردن ؟ - آها بله . خوش اومدین خانم . اینجا متعلق به خودتونه . ببینم تنها اومدین ؟ آقا داوود می گفت با همراه هستین . با تعجب به سمت خواهرم نگاه می کنم ، اما از او خبری نیست . - آره ، درسته . با خواهرم اومدیم . ایشون همینجا بودن . شاید رفته نماز . - پس دو نفرین ؟ یه اتاق دنج و راحت دو نفره . خب چند روز توفیق خدمت داریم ؟ - راستش ما فقط برای زیارت اومدیم . زیاد مزاحم شما نیستیم . دو روزی رو که مشهد می مونیم ، بیشتر تو حرم خواهیم بود . آخه قراره دخیل ببندم واسه شفا . - هر چند روزی که باشین ، قدمتون روی چشم . حالا چرا دو روز ؟ بیشتر بمونین . اینجا تعلق به خودتون داره . - ممنون . باید زود بر گردیم .آخه آخر ساله و بچه ها تنهان . باید خودمونو برای سال نو آماده کنیم. - انشااله به سلامتی و با آرزوی اجابت شده برگردین . کلیدی را روی پیشخوان گذاشته و با لبخند می گوید : - اتاق 107 ، بهترین اتاق ماست ، پنجره اش رو به حرمه و منظره اش عالیست . می تونین با آسانسور برین بالا . از او تشکر می کنم ، کلید را بر داشته وسوار آسانسور می شوم . اتاق 107 اتاق کوچکی است با دو تخت به هم چسبیده در وسط و همانطور که مرد کلید دار گفته است ، پنجره کوچک اتاق ، درست روبرو با گنبد و بارگاه حرم باز می شود . از ویلچر به سختی پایین آمده و بر تخت دراز می کشم . نگاهم را از قاب کوچک پنجره ، به بزرگی و زیبایی منظره حرم می سپارم و از خود بی خود می شوم . خستگی و عشق ، دست در دست هم داده و مرا به خلسه ای عارفانه می کشانند . زمانی به خود می آیم که خواهر در برابر نگاهم ایستاده و مرا به خود می خواند : - هی ... مریم ... با تو ام . پاشو . باید بریم زیارت . خود را از خوابی که ناخواسته اسیر آن شده ام ، رها می کنم و به خواهرم که جلوی تخت منتظر و آماده رفتن ایستاده است ، خیره می شوم . - ببینم برنامه ات چیه ؟ - کدوم برنامه ؟ - شفا خواهی و دخیل بندی ات به حضرت . - دست بردار خواهر . تو که می دونی من با اینجور کارها مخالفم . - مخالفی ؟ پس واسه چی اومدی زیارت . مگر جز به شفا خواهی ؟ - نه خواهر . من فقط برای زیارت و شفا خواهی آمده ام . ولی با گره و دخیل بندی با طناب و اینجور کارها مخالفم . مهم گره دله که به خدا محکم بشه و ریسمان ارادتمون به عنایت آقا مرتبط بشه . من از لحظه حرکت ، خودمو دخیل شفاعت آقا بستم و رسن دلمو به ضریح کرامت امام (ع) محکم کردم . حاشا به کرمش که جواب دل شکسته مو نده . با هم به زیارت می رویم . اولین باری است که در عمر چهل و پنج ساله ام ، با پای خود به زیارت نمی روم و از این بابت اندوهناکم . بر صندلی چرخدار نشسته ام و خواهر مرا پیشاپیش خود به سوی حرم می کشاند . دو روز با هم به حرم می رویم . به زیارت ، به دعا و نیایش ، به دخیل بندی دل ، به خواهش و کرنش و التماس و در روز دوم ، وقتی با همان نیت و ارادت درونی ، به زیارت می آیم ، حال دگرگونی دارم . احساس عجیبی در وجودم غلیان کرده است . گویی عظمت خدا را عینی تر از پیش شاهد هستم و رافت امام (ع) برایم ملموس تر شده است . در پشت پنجره فولاد ، بست می نشینم و سر بر ضریح نهاده ، از ته دل می گریم . - ای امام (ع) رئوف و مهربان ، اکنون که لحظات آخری است ملتمس درگاه تو نشسته ام ، از خدای تو شفا طلب مبی کنم و تو را واسطه این خواهش قرار می دهم . از او بخواه به بزرگی خود و به مرتبتی که تو در پیشگاهش داری ، تمنای مرا بی جواب نگذارد . با همان حال ملتجی که به من دست داده است ، به خواب می روم . در خواب ندایی خطاب به من می گوید : - برخیز که خدای تو ، حاجتت را به آبروی امام غریبت، برآورده ساخت. پر از شادی و شعف ، از خواب بیدار می شوم . با تحیر خود را قائم بر پای خویش می بینم . تو گویی اصلا دردی در پاهایم نبوده است . گامی بر می دارم تا این اتفاق را باور کنم . بی آنکه نیازی به کمک داشته باشم ، راه می روم . اشک بی بهانه در خانه نگاهم می روید . همه شادمانی ام را با بارش باران اشک ، بروز می دهم . خود را به ضریح چسبانده و خدا را از ته دل شکر می گویم